حكيم ابوالقاسم فردوسى
345
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
بود . تهمتن خواهر گيو را به زنى داشت و فرامرز را وى زاده بود . رستم بر حال گيو رحمت آورد . به او گفت : نگران مباش كه من پيش از آن كه بيژن را از چاه برآورم و به دستت بسپارم زين از رخش برنمىدارم . آن گاه به دلجويى و تيماردارى گيو پرداخت و گفت : هر چند از ديدنت بسيار شادمان شدم اما نمىخواستم ترا چنين دردمند و غمين ببينم . سه روز در خانهء من بياساى كه از راه دراز آمدهاى ، و رنج بسيار كشيدهاى روز چهارم سوى پايتخت شاهنشاه روانه مىشويم . بزم ساختن رستم از بهر گيو سپس سالار خوان را به آوردن خوان ، و خواندن زواره و فرامرز و دستان و ديگر بزرگان دستور داد . چون فراهم آمدند مجلسانه آراستند و سه روز به شادكامى نشستند . روز چهارم تهمتن فرامرز را در زابل گذاشت و خود با گيو و صدهزار مرد سپاهى زابلى رو سوى ايرانشهر نهادند . چون به دو منزلى ايران رسيدند گيو پيش افتاد و به رفتن شتاب كرد تا خبر آمدن رستم را به شهريار بدهد . شاه چون از نزديك شدن پيل تن آگاه گشت همهء بزرگان و سران سپاه و لشكريان را پيشباز فرستاد . رستم به ديدن شهريار بر او نماز برد ، آفرين كرد و گفت : آمدن رستم نزد خسرو كه هرمزد بادت بدين پايگاه * چو بهمن نگهدار تخت و كلاه همه ساله ارديبهشت هژير * نگهبان تو باد و بهرام و تير ز شهرير بادى تو پيروزگر * به نام بزرگى و فرّ و هنر سپندارمذ پاسبان تو باد * خرد جان روشن روان تو باد دى و فرودينت خجسته بواد * در هر بدى بر تو بسته بواد از آذرت رخشنده شب همچو روز * تو شادان و تاج تو گيتى فروز و ز آبانت هم كار فرخنده باد * سپهر روان پيش تو بنده باد شاه پيل تن را به گرمى و مهربانى كنار خويش نشاند و گفت : مرا به ديدار خود شاد كردى . پس از اين كه سخنها رفت شهريار گرفتار شدن بيژن را به دست پادشاه تورانيان بيان كرد و گفت :